روزی غلامی گوسفندان اربابش را به صحرا برد. گوسفندان در دشت سر گرم چرا بودند که مسافری از راه رسید و با دیدن انبوه گوسفندان، به سراغ آن غلام (چوپان) رفت و گفت : «از این همه گوسفندانت، یکی را به من بده».
چوپان گفت : «نه، نمی توانم این کار را بکنم، هرگز!».
مسافر گفت : «یکی را به من بفروش».
چوپان گفت : «گوسفندان از آن من نیست».
مرد گفت : «خداوندش را بگوی که گرگ برد».
غلام گفت : «به خدای چه بگویم»!؟
عبدالکریم قشیری «رساله قشیریه»
مترجم : آتسوشی ناکانه
ある日、召使いが主人の羊たちを荒野へ連れて行きました。羊たちが草を食んでいるところへ旅人がやってきました。旅人はたくさんの羊を見てその召使い(羊飼い)のもとへ行き言いました。「この羊たちのうち一匹を私にくだされ。」
羊飼いは言いました。「いや、それはできない。決して。」
旅人は言いました。「一匹私に売ってくだされ。」
羊飼いは言いました。「羊たちは私のものではないのだ。」
男は言いました。「お上には狼が連れ去ったと言えばいい。」
召使いは言いました。「お上にはそれでも、神には何と言えば!?」
アブドルキャリーム・ゴシャイリー『レサーレ・ゴシャイリィエ』
訳:中根u3000敦
ارمغان پارس ...
ما را در سایت ارمغان پارس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 8:43